حدیث نفس

اولی گفت که این دنیایی است
کاصلش درد و غم و تنهاییست
مردمانش همه غمگین و غمش
شیداییست
قسمت هر که در آن بود فقط
رسواییست
ته آن در به دری و سفر
جانکاهیست

دومی گفت که باز
فرصتی هست برای آغاز
مقصدش دور و دراز
بستن کوله ای از عشق و نیاز
وپریدن پرواز
در هوایی جانساز
با دودستی که همی هست پر از عجز و نیاز
رو به آن پادشه بنده نواز

شاعر : محراب
۱۳۹۸/۱/۱۶
کانون فرهنگی حافظ

علم و عمل

هان طالب این علم خدا جوی
آموخته ات را به خودت گوی

از علم و عمل چند گرفتی ؟
آیا   ز   سخن   پند گرفتی؟

اینجا به چه مقصود نشستی
فکر  دگران  نیز  تو  هستی؟

خواهی که شوی شمس هدایت
هر  جا  که  روی  باعث   برکت

بیدار کنی مردمِ در خواب
آرام کنی  هر دل  بی تاب

دین را به همه خلق رسانی
برخیز   یقینأ   تو     توانی

امید خود از کف مده  آسان
یأس را زسرای دل خود ران

کم کم به خود آی و نگهی کن
دل  پاک تو  از  هر  گنهی  کن

با  طینت  و  اخلاق   نکویت
کش خلق خدا را توبه سویت

کن گوش تو هر حرف هدایه
بنگر  تو به  هر  سوره  و آیه

چون  راهنمایی  به از آن  نیست
حکمش همه را شامل و کافیست

ما نحو وبدایه به چه خوانیم
از بهر  چه  ما  صرف  بدانیم

مشکات وقصص را به چه خاطر
خوانیم  همه  را  کامل  و   وافر

اینها همه مفتاحِ  هدایت
سوی سخن خالق رحمت

تا راه  حقیقت   بشناسیم
از جور و ستم ما نهراسیم

دانیم خدا با همه ی ماست
از خوب وبد جامعه آگاست

چون در ره او نیست  هراسی
بر ماست هر آن شکروسپاسی

هرکس به رهش نیز بدر شد
از  رحمت  او  نیز  خبر  شد

نصرت کند او بنده ی مؤمن
از  هر  خطری  سالم   ایمن

یاریست به از هر کس دیگر
بر هر  که یقین دارد  و باور

وابسته به او درهمه حالیم
بی او  به همه  کار   ملالیم

گر در ره او جان بسپاریم
باز هم نتوان شکر گزاریم

شاعر: محراب
۱۳۹۸/۱/۹
کانون فرهنگی حافظ

بهار آمد

بهار آمد
بهاری شد هوای جانمان جانا

بهار آمد
چه مشتاق است
زمین از دیدن این دلبرِشایسته مهمانا

رسیده لحظه ی دیدار جمعی سبزه و گل در دل بستان
به همراهش دو بال رنگیِ زیبایِ پروانا

بهار آمد
نسیم تازه ،روحم را نوازش داد
و قدری بیشتر خورشید،
سخاوت کردو تابش داد
درون آسمان ابری پر از احساس
بارش داد
کنار هم به ما درس صفا و صلح و سازش داد
پراز عشق و سرور و تازگی گرداند
دلِ این جسمِ دیوانا
همه اندوه وغم گردیده قربانا

بهار آمد
دَمَن آکنده از انبوه گلها شد
زقلب کوهساران چشمه ای جوشید و پیدا شد
درختان سبز وخرّم بَس شکوفا شد
جهان حیران ازاین زیبا سرا گردیده افسانا

چه خوش می شد کنار این همه زیبایی مسحور
درونِ هر دلی روییده انسانا
وامّیدش
به آن یاریگر دانا

شاعر :محراب
۱۳۹۷/۱۲/۲۹
کانون فرهنگی حافظ

دل بستن

به سنگ و چوب دل را بسته کردیم
زنیلش قلبها را خسته کردیم

چنان سازنده ی ملک جهانیم
گمانم راه مردن بسته کردیم

شده کسب مهارت در پی سیم
ودانش بر در آمد دسته کردیم

زبهرش از عبادتها گذشتیم
دل وجان را به آن وابسته کردیم

نه روزی خوش به حال زندگیمان
نه راحت چشمها را بسته کردیم

به هر چیز جهان قیمت نهادیم
روان را از خدا بگسسته کردیم

به جای اینکه غمخوار کسان شیم
غمی در سینه هاشان رسته کردیم

نه دستی از تهیدستی گرفتیم
نه با یاران کرم شایسته کردیم

نشد پیدا به دفتر کار خیری
گنه اندر گنه پیوسته کردیم

نمی دانم چه حالی ما بمیریم
جهان از بودن خود خسته کردیم

شاعر : محراب
۱۳۹۷/۱۲/۲۲
کانون فرهنگی حافظ

بگو فردایمان زیباست

خداوندا
مرا از خود مران دیگر
که غیر تو نخواهم
همره و یاور

بگو کردی مرا باور

به امید زمانی که شوم بهر دلت غمخوار
نباشد جز تو کس در دردهای بی کسی ام یار
به حال خود مرا مگذار

خداوندا
مرا دست زمانه این سرای غربت و فانی
که در ظاهر
فریبا هست و نورانی
چو غرق آن شوی اکنون
لجن زاریست پنهانی
چو پایت رانهی در آن
فرو مانی
مرا مسپار

مرا مسپار
به حال خود مرا مگذار

خداوندا
نجاتم ده ز این گرداب
به هوشم کن مرا زین خواب
ببین گشته دلم بی تاب

بگو فردایمان زیباست

بگو رنگ صفا و سادگی آنجا
چنان پیداست
که تاریکی در آن
نابود و بی آواست

بگو فردایمان زیباست

شاعر: محراب

اسفند ماه ۱۳۹۷

کانون فرهنگی حافظ

نوروز

 

هر که را بدعت برای دین بود
عاقبت بیچاره و ننگین بود

هفت سینی را که در قرآن نبود
سینهایش نیز در ایمان نبود

نه شود نوروز عید ما همه
نه دل و افکار ما برهم زنه

نه خرید عید ما دشوار گشت
نه زمهمانی دلی آزار گشت

عید ما قربان و فطر روزه هست
این دوعید هم راحتی آموزه هست

ذکرو تسبیح و نماز و هم درود
بر زبان رانیم تکبیر هر چه بود

عید ما سهل است و باشیم دور هم
یک دو روزی را نه بیش از آن نه کم

گر خدا بهر کسی مالی دهد
گوسفندی را که قربانی دهد

گر کسی را او نباشد ارث و مال
گیرد از همسایه اش ذبح حلال

عید ما عیدی برای بخشش است
عید ما با یاد رب آرامش است

عید ما با یک لباسی بس سفید
ما همه را سوی یک مسجد گزید

عید ما یک سفره ی رنگین نبود
هفت سینی را که دردی می گشود

عید ما اصلا نشد رو کم کنی
یا اثاث منزلی دیدن کنی

عید ما عید لباس و فرش نیست
سفره و اجناس کاخ و عرش نیست

عید ما عید فرار از هم نبود
هر زمان کس درب منزل را گشود

عید ما هر لحظه اش عفو گناست
عید ما بخشش برای اغنیاست

عید ما دل را به یاد هم بَرَد
نه برای اینکه ما را هی دَرَد

ای مسلمان عید ما عید دل است
پس مبارک روز حلّ مشکل است

«خلیل شیخ جامی»
کانون فرهنگی حافظ
97 اسفند

@taybad_mojtame

توفیق لقا

 

منم بی سر پناه یارب پناه ده
منم بی مأمن وتنها تو جاده

منم خسته غمی پیوسته بامن
تویی غمخوار ما یا رب قوا ده

منم درمانده وغمگین وبی حال
خداوندا نظر بنما شفا ده

چه سنگین است این بار گناهم
تویی رحمان ،از آن فضل وعطا ده

خجولم شرمسار از این عملها
بپوشان ،رحمت خود را به ما ده

همه آمال من در این جهان هیچ
فقط یا رب تو توفیق لقاده

 

 

 

شاعر : محراب

۱۳۹۷/۱۲/۳

کانون حافظ

چه بارانی!

 

خداوندا
چه میبینم!
چه بارانی!
چه باران فراوانی
به ما بنموده ارزانی

تو ما را شرمسار کوی خود کردی
چه بارانی!

نمی دانم چه گویم از خجالت
پیش در گاهت

چنین رحمت به حال ما روا دانی
چه بارانی !
چنین باران ریزانی!

تو که هر روز وشب از ما
گناهان می شمارانی
وآن کم نیست
میدانی

گنه سر می زند از ما
چو دریای خروشانی

وبازم مغفرت
رحمت
تو بارانی

تو ای بخشنده ی دانا
تو که آرامش جانی

همان طوری که با باران زیبایت
زمین را پاک وزیبا می نمایانی

تقاضا میکنم با رحمتت
ازعمق دلهامان
بدیها را بشورانی

ودل را
تا ابد

گردان تو نورانی

☔️☔️☔️☔️☔️☔️
شاعر: محراب
بهمن ماه ۱۳۹۷